تبليغاتX
عشق

عشق

دلدادگان خسته

www.Pichak.net-->>



Google




در اين وبلاگ

در كل اينترنت


کد'>http://pichak.net/blogcod">کد جستجوگر گوگل
www.pichak.net-->
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:25  توسط مجید کمالی  | 

پریسا جان دوست دارم

ابجیبا این که پیشت نیستم ولی عاشقتم دوست دارم
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 12:48  توسط مجید کمالی  | 

نام: زمان
متن: زمان فرا مي رسد ـ زمان سکوت ـ زمان مي گذرد ـ زمان سخن ـ زمان زمان است ـ ثانيه هاي عمر تو مي گذرد ـ هر ثانيه که مي گذر تو سريع تر به سوي مرگ خود مي شتابي ـ ناگهان بعد از ثانيه ها.ساعتها و سال ها زمان مرگ تو فرا مي رسد ـ در آن زمان مي گويي:(چه زمانهايي که گذشت ـ چه ثانيه هايي از عمر ما که بيهوده تلف شد ) ـ چه دقيقه هايي که به يکديگر جاي مي سپردند ـ و تو پشيمان از قبل زمان حال خود را نيز خراب مي کردي و در آينده باز به حال زماني که پشيمان از قبل بودي حسرت مي خوردي ـ تمام زندگي حسرت و پشيماني زمانها نيست ـ از کودکي برخيز طعم آزادي و زندگي کردن را بچش ـ اگر در قفسي هستي حتي اگر ثانيه اي آزاد باشي باز هم آن ثانيه را از دست نده و آن را غنيمت بشمار ـ زماني فراميرسد که تو در حسرت مرگ خود هستي وثانيه ها شتابزده جاي به يکديگر مي سپارند و يا ساعت ها مي گذرد و تو هنوز در حسرتي بدون اينکه حس کني زمان عمر تو ميگذرد ـ و تو از آن بي بهره مانده اي ـ زمان مرگ تو که فرا مي رسد ـ تو در حسرت فقط همان همان يک ثانيه از عمر خود بودي که در آن زمان حسرت حال را مي خوردي ـ پس بيهوده از گذشته پشيمان نشو و حسرت آینده را نخور ـ تو در حالي پس در حال زندگي کن و هر ثانيه از عمر خود را غنيمت بشمار.
نام: شعری از زبان عروسکی تنها
متن: روزگاری در کنج خانه عاشق بودم ـ کودکی عاشقم بود و مرا دردی نبود ـ سالیان بعد در کنج زباله گریه کردم که چرا کودک دیگر عاشقم نیست ـ زندگی یعنی کنج نشینی حتی من عروسک نیز فریب چشمان آن کودک به ظاهر معصومی را خوردم که شبها مرا در کنارش می خواباند و دوسم داشت و دست نوازش بر سرم می کشید...
نام: رویا
متن: روبه روي پنجره ى بزرگى ايستاده ام _ باران مى بارد _ چون سيلى خروشان _ بر سينه ى جهانيان _ بر دل عاشق من _ بر قلب گريان من _ بر چشمان اشك آلودم غبار فرو مى رود _ چشمانم را مى بندم _ اشك از حريم خانه ى چشمانم چون رودى پر تكاپو و پر جنب و جوش جارى مىشود _ در دشت صورتم _ چشمانم بسته است _ سيل باران وحشيانه به بدنم بر خورد مى كند _ به رويا رفته ام _ رويايى لذت بخش كه مرا در آن سرما آرام مىكند_ چنان مرا گرم مى كند كه وجودم آتش مىگيرد _ گر مىگيرم _ فرياد مىزنم _ فريادى با لبخندي كه از عاشقى و پى آزادى گشتن به وجود آمده _ لبخند مىزنم _ به همه مىخندم _ به همه چيز _ حس مىكنم آزاد شدم _ حس رهايى و آزادى در ذره ذره ى وجودم برخاست _ شوق آزادى _ رهايى _ بله..._ به آزادى رسيدم _ طى سالهاى دراز _ چشمانم را باز مىكنم _..._ صورتم خيس خيس است _ باد موهاى خيسم را آشفته كرده است _ تنم عرق سرد كرده _ به خود مىلرزم _ آتش درونم كه به وجود آمده بود مىخوابد _ يخ مىكنم _ مانند روحى ساكت و آرام و خاموش مىشوم _ لبخند از روي لبهايم محو مىگردد _ به اطراف مىنگرم _ به پنجره _ هنوز روبه روى پنجره ى بزرگ ايستاده ام _ باران قطع شده و همه جا خيس است _ همه جا غرق در انبوه و غربت _ هواى ابرى بعد از آن گريه دلش باز شد _ پرتوى خورشيد بر روى صورت من تابيد _ ناگهان همه چيز را فهميدم _ من در رويايى بودم _ رويايى كه در آن آزاد بودم و لبخند مىزدم _ نه,..._ آن يك رويا بود _ نه..._ اشكهايم دوباره جارى شد _ كاش دوباره به سرزمين رويا بروم و ديگر برنگردم _ اوه... _ آزادي تو آمدي ولي سريع رفتى _ در واقعيت بيا _ اشك چشمانم چون سيلى خروشان آمد _ اژدهاى درونم از بىپناهى و تنهايى غريد _ نه_نه_ ..._من آن رويا را براى هميشه مىخواهم _ چشمانم را بستم _ هيچ رويايى به سراغم نيامد _ دوباره چشمانم را باز كردم_دوباره بستم و باز كردم _باز هيچ رويايى به سراغم نيامد _ فقط اشك چشمانم بيشتر شد _ ..._ براى يك لحظه طلايى و رويايى در تمام زندگى ام حس كرده بودم آزاد شدم _ نه _ هنوز نه,... _ پرتوي خورشيد بر روى تمام بدنم افتاده بود _ با اين حال از سرما مىلرزيدم _ از سرماى درونىام _ سرمايى از قلب, روح و وجودم ... غزل اشك عشق...
نام: عشق یعنی... loves means....
متن: I see you in the darkness, I see you in the light I see your eyes a shining in through the night Make me feel, make me feel like I belong Don't leave me, you won't leave me all alone Cast your eyes like summer skies Bluer than the ocean, clearer than the skies Sunshine on a rainy day Makes my soul, makes my soul, trip, trip, trip away Sunshine on a rainy day Makes my soul, makes my soul, trip, trip, trip away You touch me with your spirit you touch me with your heart You touch me in the darkness I feel it start Make me feel, make me feel like I belong Like the wind in the desert, like a moon on a sea -------------------------------------------------------------------------------- I know that you can hear the rhythm of the rain Although we're miles apart I know you feel the pain I try to be so strong I try to carry on But since you left the sun don't seem to shine My tears are falling on the words you wrote to me I wish that somehow they could take me where I wanna be It seems so long ago You held me when I cried For now I just pretend you're by my side oh yeah Everything that I touch turns to blue When I'm living in a world without you I'm going crazy baby I am missing you Can't imagine all I go through When I'm living in a world without you I'm not alone I know that you can feel it too I try and watch a movie, but you're all that I can see And in my dreams I know I always see you constantly But then the dream comes to and end and I'm alone And now I can't seem to let this feeling go oh baby
نام: آینه شکسته...شاید...
متن: آینه شکسته در مقابلش است...با چشمان خیره اش به آن نگاه میکند...شاید تنفر وجودش را فراگرفته...ولی با این حال خیره به آن شخصی که آن طرف آیینه ایستاده نگاه میکند...آیا میتواند خود را به اوج برساند...آیا...آیا میتواند هزاران آیای نهفته در خود را جواب دهد؟...خیانت پاسخی ندارد؟!....وجودش را غم فراگرفته...میتواند به دنبال چیزی بگردد...به دنبال چیز شادی که سرتاسرش را شاد کند...غم از دست دادن شادیهایش را جبران کند...درها به رویش بسته است...شاید شیطان بخواهد وسوسه اش کند...او باید وجودش را پاک کند...شیطان را بیرون براند...وجودش پاک است...آلوده گناه جهنمی نمیشود...فردا...فردا...شاید فردا تفاوت داشته باشد...باید زندگی ام را تغییر دهم...به بهترین شکل...هیچ چیز جز مرگ نمیتواند مانع شود...
نام: درد دل
متن: بار سفر روبسته ام دارم مي رم به ناكجا دارم ميرم به يك سفر به جادهاي بي انتها توجاده اي كه يك سرش منم با ارزوي تو تو جاده اي بي انتها منم به جستجوي تو تو جاده اي كه يك سرش تو هستي و نگاه تو تو جادههاي ارزو دارم مرم به راه تو پنجره هاي قلبم من واشده به روي تو راهو به من نشون بده تا برسم به سوي تو اين سر جاده ها منم اون سر جاده ها تويي نشو نيتو به من بده كه مقصدم فقط تويي
نام: شعر های عاشقانه
متن: تو اين زمونه شده غم براي من لباس تن فقط يه شمع نيمه جون مونس لحظه هاي من كاشكي يكي پيدا بشه معني عشق و بدونه براي اين شكسته دل هميشه عاشق بمونه مي خوام كه اين پنجره رو به روي ابرا وا كنم پر بكشم پروانه وار غم و ديگه رها كنم چه خوبه در كنار تو، تو دشت عشق پا بذارم اين غم و غصه ي دل و يه گوشه اي جا بذارم بيا اميد زندگي كه داري بوي تازگي رمز پريدن و فقط تو مي توني واسم بگي بيا اميد زندگي كه داري بوي تازگي رمز پريدن و فقط تو مي توني واسم بگي
نام: برای اناهیتا (گزیده ای از اشعار زنده یاد حسین پنا)
متن: وراي اين خانه كوچك كه معبد مقدس من است پلكاني است از نور كه به بام همه دنيا منتهي مي شود ما هر روز از فراز‌ آخرين پله تك تك مردم روي زمين را به اسم صد مي كنيم و با صداي بلند به آن ها مي گوييم كه دوستتان داريم. وراي اين خانه كوچك كه به اندازه زندگي بزرگ است پنجره ايست كه رو به پنجره هاي همه دنيا باز مي شود ما هر روز از آن پنجره براي مردم دنيا سرود شاد زندگي مي خوانيم براي پاتريس سياه و خسته در مزارع نيشكر براي كاميليا در معدن براي كاترين و بچه هايش براي متاع كه كاسه آردي را از زن همسايه يكساله قرض ميگيرد براي عشق فقيرانه چوپانان بنگله وراي اين خانه، اين معبد، روزانه ايست كه به خانه خورشيد راه دارد ما خورشيد را خواهيم گفت تا همراه بهار براي كاميليا، براي كاترين، براي متاع،- براي عشق فقيرانه چوپانان بنگله طلوع كند. خانه كوچك من، خانه خورشيد و بهار است
نام: تاسه (گزیده ای از اشعار زنده یاد حسین پناهی)
متن: در گهواره از گريه تاسه مي رود کودک کر و لالي که منم هراسان از حقايقي که چون باريکه اي از نور از سطح پهن پيشانيم مي گذرد خواهران و برادران نعمت اندوه و رنج را شکر گذار باشيد هميشه فاصله تان را با خوشبختي حفظ کنيد پنج يا شش ماه خوشبختي جز رضايت نيست به آشيانه با دست پر بر مي گردد پرستوي مادر گمشده در قنديل هاي ايوان خانه اي که سالهاست از ياد رفته است خوشا به حالتان که مي توانيد گريه کنيد بخنديد همين است براي زندگي بيهوده دنبال معناي ديگري نگرديد براي حفظ رضايت نعمت انتظار و تلاش را شکرگزار باشيد پرستوهاي مادر قادر به شکارش بچه هاشان نيستند
نام: شبی بارانی (گزیده ای از اشعار زنده یاد حسین پناهی)
متن: و رسالت من اين خواهد بود تا دو استکان چاي داغ را از ميان دويست جنگ خونين به سلامت بگذرانم تا در شبي باراني آن ها را با خداي خويش چشم در چشم هم نوش کنيم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
اس ام اس عاشقانه
متن: چرا غم ها نمی دانند که من سلطان غمهایم بیا ای دوست با من باش که من تنهای تنهایم
نام: اس ام اس عاشقانه
متن: چرا غم ها نمی دانند که من سلطان غمهایم بیا ای دوست با من باش که من تنهای تنهایم
نام: اس ام اس عاشقانه
متن: بعضیا با غصه پیرن بعضیا با غم رفیقن... بعضیا از بس عزیزن هرگز از دلها نمیرن!!
نام: اس ام اس عاشقانه
متن: همدم گل گشته ام همبستر خاکم مکن. قطره قطره می چکم از چشم خود پاکم مکن...
نام: اس ام اس های جالب
متن: وقتی با 1 انگشت به سمت کسی اشاره مي کنی و مسخرش ميکنی اگه خوب به دستت دقت کنی 3 تا انگشتت به سمت خودته
نام: SMS عاشقانه
متن: ز تمام بودنى ها تو یكى از آن من باش كه به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد
نام: SMS عاشقانه
متن: ز تمام بودنى ها تو یكى از آن من باش كه به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
نام: شکسته
متن: چقدر امروز من شکسته ام... می خوام از دست تو بگريم تا برسم به اوج ابرا... دیگه حتی چشمامم کم آوردن توی این هجوم اشکا... می دونی؟! راحته مردن... اما وقتی موندی دیگه تو باید بجنگی... چرا حتی لحظه ها سنگین شدن.؟! همون دقایقی که با تو حتی یه لحظه هم نبودن. سینه ی سنگین و پر غصه ی من... پر بغضه... تو کجا و دستای خالی و سرد من کجا..؟! هی ! بیا ! کوچه ی این دل تنگه اما خالی از صدای پات..سرده اما منتظر برای هرم گرمای نفسهات. کاش می شد فقط خوبی ها و لحظه های خوب و پرخاطره با تو بمونه تو خاطرم. اگه کوچت بی صدا بود... ولی تا دلت بخواد گریه های من پر فریاد بود و هق هق. من تنها من خسته... هر چی باشم عاشق تو... قلبمو با هر دو دستم می ذارم سر راهت. یه روزی شاید بمونی با دلم. تا از همه خستگی هام هیچی نمونه، بدم به باد و بزنم فریاد. شاید که تو تا همیشه باشی پیشم. من تنها، من خسته، پر دردم، پر غصه. می دونم که تو می تونی و فقط خودت می تونی دستامو تو دست بگیری ببری تا اوج ابرا.
نام: دل سوختن؟
متن: دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ... بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد... نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي... آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم، و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد، من بنده عشقم، بنده عاشقی...
نام: من و گل رز
متن: من و گل رز قرمزي که توي حصار شيشه اي محبوس شده بود . روبروي هم . با يک خروار دليل براي شاديهاي مشترک و يک کمي غصه براي همدردي . گل رز قشنگم تو منو ياد کسي که تورو بمن هديه کرد مي ندازي .ولي من . نمي خواهي بگي که من تورو ياد اون کسي مي ندازم که تو رو توي اون شيشه ي کذايي کرده . اگه بخواهي ،يکروز زندان شيشه ايتو مي شکنم و ميارمت بيرون . ولي. ولي اونوقت مي ميري .آخه بيرون ، توي دنياي ما هوا خيلي سرده .مي دوني سرد چيه؟ گلها تحملشو ندارن . من نمي خوام حصارتو بشکنم که بعدش ببينم که توي دنياي سنگي ما قلبت شکسته شده يا توي اين سرماي قلب آدمها قلب کوچولوي سرخت يخ زده باشه . ولي من مواظبت هستم . من دوستتم .ولي .مي دوني چيه؟ مي ترسم تو معني دوستيو نفهمي . آخه هر چي باشه تو يک گل پارچه اي هستي . يک گل مصنوعي با يک دنياي مصنوعي . تو دوست من هستي؟ يعني قلبت هم پارچه ايه؟
نام: خسته شدم
متن: خسته شدم از کوچه و پس کوچه‌ها، همش کوچه، هی می‌دوم، هر دفعه دنبال کسی، دنبال چیزی، این گمشده‌های من، انگار تمامی ندارند، گمشده هم نباشد دنبال خودم می‌گردم، خودم هم که نباشم باز می دوم... کوچه‌های بن بست، مارپیچ‌هایی که همیشه آخرش به هیچ کجایی ختم نمی‌شود همین دیشب آنقدر دویدم که، اشکم درآمد، کوچه‌ها تنگ و گشاد می‌شدند، باریک باریک یا پهن پهن، هوا تاریک می‌شد و بعد از چند لحظه روشن، سرد بود و بعد اصلن دمای هوا را حس نمی‌کردم، کف زمین زیر پاهایم، یخ بسته بود، زمستان بود اما باز هم چند لحظه... بعد هیچی نبود. توی یکی از پیچ‌ها تازه یادم افتاد باید کسی را پیدا کنم و چیزی به او بگویم همین باعث شد که با اطمینان بدوم، ترس تمام وجودم را گرفته‌ بود، ترس را خیلی کم احساس کرده‌ام ولی در آن لحظه از ماندن در کوچه‌ها ترسیدم. بالاخره انتهای کوچه‌ای، به جایی شبیه پارک یا شاید فضایی که قبلن پارک بوده رسیدم، سنگی و سرد با هوای مه گرفته، باران، باران هم می‌بارید، چرا من خیس نبودم؟ انتهای کوچه ایستاده بودم وقتی متوجه شدم که خیس نشده‌ام برگشتم بالای سرم را نگاه کردم، کوچه‌ها، سقف داشتند... پایم را که در آن جا گذاشتم، خیس آب شدم، جایی که ایستاده‌ بودم بلند تر از جاهای دیگربود و روبرویم پله‌های پهنی بود که پایین می‌رفت، زنی با لباس سیاه و صورت پوشیده با چتری سیاه، با عجله داشت از پله‌ها می‌آمد بالا، به طرف جایی که ایستاده بودم، مردی با لباس سیاه و صورتی پوشیده چند پله جلوتر از زن و با عجله می‌آمد، زن وقتی به او رسید چترش را بست و با زور به دست مرد داد و رفت. مرد لحظه‌ای مکث کرد و بعد چتر را بالای سرش گرفت و راه افتاد... و من دیدم که زن کمی جلوتر از مرد و بدون چتر داشت می‌رفت و مرد پشت سر او با چتر. آنها رفتند و من مثل آدمهایی که گیج شده باشند از پله‌ها پایین رفتم... کف زمین پر از آب بود و کمی گل‌آلود، توجهی نکردم و باز دویدم، سر چهارراهی رسیدم و باز مستقیم رفتم، انگار که کسی را دیده باشم هی صدایش می‌زدم که بایستد ولی نه کسی بود و نه صدایی، زانو زدم روی زمین و خیره شدم به باران...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 18:38  توسط مجید کمالی  | 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 18:6  توسط مجید کمالی  |